توريج

ادبي هنري

بهترین هدیه ای که در روز معلم از دانش آموزانم گرفته ام....

سلام بر دوستانی که بعضی وقتها که بیکاریشان به اوج خود میرسد و خوشی و آسایش بقول خودمان زیر دلشان میزند سری به وبلاگ دست و پا شکسته این حقیر فقیر (یتیم و  یسیر!! ) میزنند.

خوش آمدید.

مدتی بود که مطلبی درخور و شایسته و شان عزیزانم نداشتم تا اینکه به بهانه روز معلم (روز خودمان ) انگشتان لرزانم را برروی کلید یا دکمه (یا به قول دوست عزیزم حسین فخرایی «گولیکه های» ) کامپیوتر گذاشته و تصمیم بر نوشتن مطلبی کنم تا توانسته باشم اعتراضات آقارسول کاکلزار را کم کنم و وبلاگم هم بلوکه نشود . البته خیلی معذرت می خواهم که خود را معلم نامیدم بنده خاک پای معلمان هستم و عضوی کوچک از خانواده بزرگوار فرهنگیان ...

درپی این بودم که به بهانه روز معلم یکی از خاطرات دوران تدریسم رادراین دنیای مجازی برای دوستان بازگو کنم اما افکار پریشانم زیاد یاری نمیکنند و همه این سالها را مثل (تلیت دو کشک خودمان ) مخلوط کرده اند . از حمله شوپرها(خفاشها) دریکی از شبها که برای پاکسازی دبستان پنج پایه ام در اولین سال آموزگاریم به همراه برادرم (مهدی) به روستای احشام کهنه رفتیم تا روزهایی که با پای پیاده برای تدریس به روستای الی می رفتم یا از...

12اردیبهشت 9سال پیش دبستان شهید آیت الله سعیدی بندر دیر: 

بچه های معصوم و دوست داشتنی کلاس پنجم  ابتدایی یکی یکی می اومدن و هدیه های خودشون رو روی میز من معلمشون میذاشتن سرم رو پایین انداخته بودم تا هم اونایی که نتونستن برام هدیه ای تدارک ببینن و از خانواده های مستمند بودن احساس بدی نکنن وهم یعنی بگم که برام خیلی مهم نیست و یا کی هدیه اورده و کی نیورده . خلاصه به محض اینکه سرم رو بلند کردم دیدم (م) که از دانش آموزان ممتاز و مودب کلاس بود هدیه ای تو دستشه و داره به طرفم میاد ...تا اونجا که ازش سراغ داشتم می دونستم که باباش حتی نون شبشون هم به سختی تهیه می کنه ... اوج تهیدستی تو خونوادشون بیداد می کنه چطور تونسته این کار را بکنه ...

تمام این افکار تا زنگ چهارم آزارم میداد و به محض تعطیلی وسایل و هدیه ها رو که با خودم به خونه بردم اولین کاری که کردم هدیه (م) رو که با دستخط زیبایش روی اون نوشته شده بود :

«این هدیه ی عزیزو گرانبها راتقدیم می کنم به معلم عزیز و مهربانم- روزت مبارک»

باز کردم هدیه ی (م) اون روز اشک من رو در اورد هدیه او جزء سی قرآن کریم بود که قسمتی از جلد اون پاره و کهنه و خط خطی شده بود وپیدا بود همون قرآنیه که باهاش تابستونا توی مکتب قرآن یاد میگرفته و حالا اورده برای من معلمی که ارزش اون هدیه رو نداشتم من مونده بودم و جزء (م) و حسرت و امیرحسین 5ساله (پسرم)که مشغول

بازکردن کادوهای رنگارنگ دانش آموزانم بود ...

بعد از سالها هنوز این بهترین هدیه و خاطره اش برایم باقی مانده وبرای (م) که الان باید دانشگاه باشد دعا میکنم ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:59  توسط عبدالرزاق  |